واقعا انسان كيست؟
مگر جز اين است كه
شنبه به دنيا مي آيد
يكشنبه پا به عرصه مي گذارد
دوشنبه لبخند مي زند
سه شنبه عاشق مي شود
چهارشنبه ديوانه عشق مي گردد
پنجشنبه ازدواج مي كند
و سرانجام جمعه مي ميرد.
احساس سوختن به تماشا نمی شود به اتش می کشا نمت تا بدانی چه می کشم
تبل و......... را از بچگی دوست داشتم ولی هیچ وقت اجازه نداشتم به دسته یا مسجد ; زنجیر ;صدای سینه زنی
نزدیک بشم
چیزی نمونده بود به عاشورا توی خیابون ها چه خبر ها که نبود
هر وقت که یه دسته از خیا بون بالایی رد می شد می رفتم کنار پنجره و گوش هام رو تیز می کردم
دو روزمونده بود به عاشورا که دو باره سر و صدا رفت بالا رفتم کنار پنجره دیگه صندلی گذاشته بودم کنار پنجره تا امدم بشینم دیدم نادر(شوهرم) داره با همسایه رو به رویمون که ارایشگر هست حرف می زنه
به نظر می امد که دارن برای هم جوک میگن
نه شک کردم نه ..........
رفتم توی فکر بگم؟ نگم؟ با طعنه بگم؟جدی بگم؟ خشن بگم؟ بندازمش تو شوخی؟
اصلا" چه معنی داره ؟
توی این فکر ها بودم که صدای در رشته ی افکارم رو پاره کرد
رفتم به طرف در ورودی که صدای در دوم شکم کرد نکنه رفت دوباره بیرون
-نادر ....... نادر
-بله
-کجایی
-دست شویی
-چی کار می کنی
(چه سوال احمقانه ای کردم ادامه دادم:
-یعنی نهار می خوری
دیگی امد بیرون و گفت:
-نه باید برم
چشمام گرد شد
-حالت خوبه چرا رنگت پریده
-کجا می خوای بری با میترا خانم خوب گرم گرفته بودی
خیلی توند رفتم خیلی خیلی تند رفتم
-با میترا خانم؟
-خودت رو نزن به اون راه از این بالا همه چیز رو دیدم
صدای خندش نفرتم رو چند برا بر کرد
با همون لحن ادامه دادم:
اره ... بزن بر تبل بی عاری که ان هم عالمی دارد-
سرت به جایی خورده-
-نه فقط سرم سوت کشیده
-بابا خانم مینایی میگفت که دوباره همسایه ها یه نامه نوشتن و زیرش رو امظاء کردن برای این که از اینجا پاشه
-خوب پاشه به ما چه
-صبر کن .... می خواست بدونه کی همه رو تحریک می کنه
-خوب این چیزا که داری میگی چیش خنده دار بود که صدای خنده هاتون تا این جا می امد
-نمی ذاری حرفم تموم بشه که من جواب این سوالش رو با اشاره به خونه فروغ بانو دادم بعد هم با هم خندیدیم
سرم رو انداختم زیر و رفتم توی اشپز خونه امدم یه سری به غذا بزنم که صداش رو شنیدم که می گفت پیراهن دیپلومتم کجاست.
دوباره داغ کردم
-مگه می خوای بری مهمونی سر ظهری
-نه می خوام برم عروسی مامانم
-یا شیدم عقد پنهانی خودت
-داره دیگه یواش یواش بهم بر میخوره میفهمی داری چی میگی چرا همش بهانه جویی می کنی بابا مهمون خارجی داریم اصلا" بپوش با هم میریم
در همین حال مبایلش زنگ خورد و به انگلیسی شروع کرد به حرف زدن داشتم دیونه میشدم این همسایمون 4 سال امریکا بوده
اخه چرا من هیچ وقت نخواستم زبان یاد بگیرم که حالا بفهمم چی میگه؟
تلفنش تموم که شذ گفت:
-تو که هنوز وایسادی بجنب دیگه
گفتم:
-من نمیام میمونم خونه
-باشه هر جور راحتی
تورا دوست دارم …
زیر باران نشسته ام . بالای سرم ستاره است و فرشته . باد میآید و باد تو
را روی گلبرگها میریزد . زندگی تند و شتابناک همراه رود کوچکی که
که روبرویم است ، میگذرد . عطر گذشته ها پیراهنم را خوشبو کرده
است . قسمتی از دیروز ، هنوز روی سرانگشتانم راه میرود .
خاطرات با تو بودن را- چه تلخ و چه شیرین - دوست دارم .
باران مرا یاد اشکهایت میاندازد . یاد لحظه های خداحافظی ، یاد
انتظارها و دیدارهای پیاپی .
ناودان کوچک خانه ام از این همه بارش سبز به شوق میاید و آواز
میخواند .
زندگی میرود و خاطره ها میمانند .
ما میرویم و جاده ها میمانند .
خوشا با تو ماندن ، خوشا با تو رفتن
با تو میتوان از آسمان بالاتر رفت . با تو میتوان درختهای زمینی را تا
کهکشانهای دوردست برد . با تو میتوان جوان ماند . جوانتر از آسمانی که
دیشب به دنیا آمد . شکی ندارم که نفسهای تو میتواند تمام مرده های شهر
را زنده کند و حتی مسیح را ناگهان به کوچه ی ما بیاورد . با تو میتوان
بزرگتر و سبزتر از زندگی بود …
دوست دارم همیشه در باران زدگی کنم تا گرما و تازگی اشکهای تو را
هیچوقت از یاد نبرم . اشکهای تو زیباترین قطراتی است که
میشناسم !!!.......
به خط اب به لحن عذاب به لحجه غربت به سبک گریه
نوشتم
دلم تنگ شده
اما برای کی؟ برای چی ؟
فقت می دونم دلم تنگ شده امروز روز دل تنگی من است
چرا؟
چرا دل ادم ها تنگ میشه
بعضی وقت ها به حدی دلم تنگ میشه که احساس می کنم دلم
شکسته
ولی چه کسی دل مرا شکسته؟
چرا دل ادم ها میشکنه؟
همیشه وقتی دلم میشکنه از خودم بدم میاد فکر میکنم خودم باعث
شدم
ولی چرا از خودم؟
وقتی از خودم بدم میاد از دنیا هم سیر می شم
اما چرا تا یه کوچولو دنیا با ما به میل ما پیش نمیره هر چی دم
دستمون و سر زبونمون می یاد مثل یه پتک میزنیم ته سرش
چرا؟
این چرا ها رو کی باید جواب بده ما اصلا" این چرا ها رو از کی
می پرسیم؟
اصلا" چرا وقتی میدونیم کسی جوابی نداره که به این سوال ها بده باز
هم از رو نمیریم و می پرسیم ؟
ولی اگر با این چرا چرا چرا چرا چرا کردنها خودمون رو خالی نکنیم چی
کار کنیم
سر نوشت . نوشت . گر نوشت بد نوشت
ای کاش سر نوشت جز این می نوشت
اما باور کن سرنوشت را باید از سر نوشت
در حد یک پایان خوب
سر نوشت هر ادمی دست خود اون ادم
هر اغاز بد هم پایان خوبی داره
بیاید چرا هامون رو خط بزنیم
جلوی غم هامون سد بزنیم
بـابـک جهـانبخـش --------- تازگیهـا ( ویدیو )
PlaYBoY -------- قلب خط خطــی ( 128 )
pLAybOy -------- قلب خط خطـی ( 64 )
شـاهکـار بینش پژوه -------- تهــــدیـد
رضـا صـادقـی -------- به نـام دل ( 128 )
رضـا صـادقـی ------- بــــــه نام دل ( 64 )
که به نام اون سی دی را بشکن است که برای زهرا امیر ابراهیمی
عزیز خوندن
من خودم دانلود کردم انقدر زیبا بود که خودم ۶۴ را آپلود کردم و
میزارم چون خودم امیر ابراهیمی را خیلی دوست دارم حتما دانلود کنید
یاس و امین ------- اون سی دی را بشکــن ( ۱۲۸ )
یـاس و امین --------- اون سی دی را بشکـن ( 64 ) اختصاصی این وبلاگ
حتما دانلود کنید
جوابی است به اونا که ....
این ۲ تا عکس از یاس و امین
با تشکر از سیاه سرچشمه دوست عزیز


و اما جدایی امان از جدایی
اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را به دل هرگز نمیدادمخیال اشنایی را
خدایا چرا برای هر خوبی یه بدی و برای هر بدی یه خوبی گذاشتی
چرا شیرینی ساعتها و روز ها و سالها در کنار هم بودن در یک لحظه
جدایی به تلخی تبدیل میشه؟
چرا!!! چرا!!! چرا؟
گذر گاه زمان با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند ...... رنگها رنگدگر می گیرند
و فقط خاطرهاست که چه شیرین و چه تلخ دست
نخورده به جا می ما نند.....
اتش بگیر تا که بدانی چه میگشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
ديگرشناسى در دو دقيقه
الگوهاى شخصيتى با هدف طبقه بندى افراد به دسته هاى متمايز از يكديگر در علم روانشناسى مورد استفاده فراوان قرار
مى گيرند. يكى از اين الگوهاى شخصيتى كه توسط ويليام شلدون ابداع شده است شخصيت افراد را براساس ساختار
جسمانى و جثه بدنشان به سه دسته اصلى كه سوماتوتيپ ناميده مى شوند، طبقه بندى كرده است.شما مى توانيد با به
كارگيرى اين الگوها به شخصيت افراد مورد نظر خود تا تدودى پى برده و با آنان بهتر و موثرتر ارتباط برقرار كنيد.
۱- آندومورف :(endomorph) آندومورف ها از نظر فيزيك بدنى معمولاً داراى دور كمر پهن و شانه هاى باريك و كم عرض
هستند. گوشتالو، فربه و گلابى شكل هستند ولى قوزك پاهايشان و مچ دست هايشان باريك و لاغر است كه سبب بيشتر
به چشم آمدن ديگر نواتى بدنشان مى شود. خصايص شخصيتى: لذت گرا، خوش مشرب، بردبار، راتت طلب، صلت جو، شوخ
طبع، خيره سر، آسوده خاطر، خواب سنگين و طولانى مدت، عاشق خوراكى، متتاج متبت، خونسرد و كارها را پشت گوش
مى اندازند.
۲- اكتومورف ectomorph)): اكتومورف ها نقطه مقابل آندومورف ها هستند. از لتاظ فيزيكى داراى شانه ها و دور كمر باريك،
صورت لاغر و پيشانى بلند و كشيده، قفسه سينه لاغر و باريك و دست و پاهاى نتيف بوده و چربى اندكى در بدنشان موجود
است. هرچند ممكن است به اندازه آندومورف ها غذا بخورند اما چنين به نظر مى آيد كه هيچ گاه اضافه وزن پيدا نمى كنند
(بزرگترين دغدغه آندومورف ها).
خصايص شخصيتى: متفكر، آرام و ساكت، شكننده، خجالتى، تساس، كناره گير، درون گرا، دلواپس، عدم ابراز اتساسات،
هنرمند، غيرقابل پيش بينى، خلاق، قوه تخيل بالا، بدخلق، كارها را خوب شروع كرده اما درست به پايان نمى رسانند.
۳- مزومورفmesomorph)): مزومورف ها بين آندومورف ها و اكتومورف ها جاى دارند. از لتاظ فيزيكى داراى تركيب مطلوبترى
بوده و به اصطلات داراى تناسب اندام هستند. داراى سر بزرگ، شانه هاى پهن(چهار شانه) و ميان تنه باريك همراه با بازوها و
زانوهاى نيرومند و چربى خيلى كمى در بدنشان هستند. مستطيل شكل بوده و اغلب سر بزرگى دارند.
خصايص شخصيتى: عمل گرا، فعال، نيرومند، ستيزه جو، ماجراجو، بى باك، بى تفاوت نسبت به عقايد ديگران، گستاخ،
سلطه جو، عاشق ريسك كردن، قدرت طلب، طعنه زن، علاقه مند به فعاليت هاى بدنى، تغذيه و خواب منظم.توجه داشته
باشيد كه الزاماً تقسيم بندى فوق هميشه براى همه صادق نبوده و اين اتتمال وجود دارد كه مثلاً فردى داراى جثه و اندام
اكتومورف بوده اما برخى از خصوصيات شخصيتى آندومورف ها و يا مزومورف ها را از خود بروز دهد. بنابراين از آنجايى كه هيچ
چيز ۱۰۰درصد نيست، از پيش داورى ها و قضاوت هاى زودهنگام اشخاص خوددارى كنيد.
اینم آلبوم زیبای امید به نام انتظار
فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps
فرمت : Wma / کیفیت : 64Kbps
راز نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز
22 روز از ازدواجمون می گذشت که فهمیدم مادر شدم ولی به شوهرم چیزی نگفتم
چرا که ان ازبچه خوشش نمی امد مخصوصا" اول زندگی مشترکمون می ترسیدم .
میترسیدم اگر بفهمه مجبورم می کنه
که بچم رو بندازم یواش یواش شیکم داشت بالا می امد و من هم خودم رو از ان
دور نگه میداشتم و همین باعث شده بود که فا صله بینمون بیفته
تازه ویار شدیدی هم داشتم و دائم میگفتم مال شیر فاسد بوده مال غذای منده بوده
البته ان که روز ها خونه نبود
مادر هم دائم میگفت:
دخترم نیاز ان ان هیچ وقت تورو مجبور نمی کنه بچت رو بندازی ولی
من باز هم می ترسیدم
خلاصه تصمیم گرفتم یه بهانه ای جور کنم و یه دوایی راه بندازم و از
خونه برای چند ماهی دور باشم
شب سر این که من خسته شدم همش روز ها تنهام و شب هم که تو خسته میای
خونه و زود میخوابی
از هم جدا خوابیدیم . صبح هم براش ضبحانه درست نکردم وقتی از خونه رفت
من هم رفتم خونه بابام
شب که شد ان امد دم خونه بابام پدرم اوردش تو و باهاش حرف زد
بنا به در خواست من چیزی درمورد بچه بهش نگفته بود
فقط گفته بود که برای مدتی بهتره از هم دور باشین ان هم بدون
هیچ مقاومتی قبول می کنه و میره
من حالا 3 ماهم بود و 6 ماه دیگه باید صبر می کردم
از این میترسیدم که ان 1 ماه 2 ماه 3 ماه ممکن دندون سر جیگر بگذاره
ولی 6 ماه خیلی زیاد بود خیلی می ترسیدم
خلاصه 4 ماه گذشت و خبری از شو هرم نشود
مان هم توی 7 ماهگی بچم رو به دنیا اوردم یک هفته که گذشت پدرم زنگ زد به شوهرم
و گفت که بیاد دست زنش رو بگیره ببره سر خونه زندگیش
به ساعت نکشید که با یه دسته گل و شیرینی امد تا به من رسید گفت:
- بچمون کو ........بچمون رو بیار می خوام ببینمش
شکه شده بودم زبونم بند امده بود که حرفش رو ادامه داد
- بله من رازت رو میدونستم نیاز من فکر می کنی چرا تو ان 3
ماهی که توی خونم بودی کنارت نخوابیدم و هر شب زود
می رفتم توی رخت خواب من ویار تورو میدیدم و منتظر بودم که
خودت ماجرارو بگی ولی این فیلم رو بازی کردی
گفتم شاید این طوری تو راحت تر هستی وگرنه فکر می کنی حاضر
بودم یک ساعت دور از تو زندگی کنم
در همین موقع مادرم با بچه امد و بچه رو داد دست شوهرم شوق رو توی چشماش میدیدم
به کسی که بهترین تعبیر رو برای من بفرسته یه کتاب عرفانی پست می کنم حتی اگه اون سر
دنیا باشه
خوب شب بود شلوغ بود بارون هم می امد همه چتر داشتند ولی من زیر بارون داشتم حمام می کردم
اما از چیزی که تعجب کردم این بود که همه پای برهنه بودند وقتی به یک سر پناه رسیدم از یه نفر که به نظر خیلی
دانا و اگاه می امد پرسیدم:
شما چرا کفش می پوشید
طرف یه نگاهی به پاهاش انداخت و بعد اروم از من پرسید:
راستی ما چرا کفش نمی پوشیم
پیش خودم گفتم دست روی یه دیونه هاشو گذاشتم نه ..... با تمسخر ازش پرسیدم:
اصلا" تو می دونی کفش چیه؟
اقا ما این سوال رو کردیم دیگه مگه یارو دست از سر ما بر داشت یک بند از خصوصیات کفش میگفت از جنس و طرح و مدلش
گفت تا...........
چیز هایی از کفش می گفت که من اصلا" نشنیده بودم
دوباره ازش پرسیدم:
پس چرا شما کفش نمی پوشید
اون هم دوباره یه نگاهی به پاش انداخت و جواب داد
راستی ما چرا کفش نمی پوشیم.......
دیگه خسته شدم و هیچی نگفتم
اون هم بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و به من گفت
فردا جمعه است اگر خواستی بیشتر از کفش بدونی
فردا صبح توی می دون شهر یه مرد روحانی میاد و برا مون از خوبیهای کفش می گه
ان هر هفته میاد و رفت............
من وقتی از خواب بیدار شدم تعبیر خوابم رو می دونستم ولی باز هم سوال کردم ولی برداشت من رو کسی به من هنوز
نگفته
فقط نگید که شبش پر خوری کردم
سیاه و سفید
خیلی ساده است ما انسان ها همیشه به نقاط منفی یا مثبت یک نفر نگاه می کنیم و
نمی توانیم به هر دو در ان واحد نگاه کنیم به شکل سیاه و سفید
ما حق انتخاب داریم می توانیم انتخاب کنیم به نقاط منفی فکر کنیم یا مثبت
که در هر دو صورت ممکن هست که مشکلاتی پیش بیاد
می پرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راز رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
سر گذشت حقیقی یک رابطه کوتاه(به خاطر حفظ حرمت اسامی تغییر یا فته است)
داستان از اوایل زمستان 84 شروع میشه. واسطه من و رها که قبلا" خودش یه رابطه بود من و با ان اشنا کرد
رها 21 سال داشت دانشجوی ترم 4 روانشناسی شاغل به ارایش گری کارو بارش هم سکه بود یعنی وضعش خوب بود و به گفته خودش خودش به همه چیز رسیده بود. از اولش حس میکردم رازی داره که ازارش میده
واسطه هم گفته بود که مشکلی داره تا بلاخره یه اتفاق رازش رو بر ملا کرد
تعطیلات نوروز بود که بر خلاف میل من و به اصرار خودش با ماشین جدیدش که حاصل کاسبی شب عیدش بود به مسافرت شمال رفت توی راه تعدادی پسر براش مزاحمت ایجاد کردند در اثر استرس وارد شده چند روزی بیمارستان بستری شد و من ازش
بی خبر بودم تا بعد از تعطیلات تلفن زد و قرار گذاشتیم.
سر قرار نیومد و من اون قدر دلگیر شدم که تصمیم گرفتم ترکش کنم اما فرداش واسطه زنگ زد و گفت رها بیمارستان الزهرا بستری شده از زیر زبون واسطه کشیدم که توی 12 سالگی قلبش رو پیوند کرده بودند که از بد شانسی قلب پیوندی هم دچار تنگی دریچه میترال بوده و جالب این که برادر صاحب قلب به خاطر علاقه به برادرش عاشق رها شده بود
خلاصه از بیمارستان مرخص نشد و چند روزی هم توی ccuبستری بود تا این که دایی رها که مقیم پاریس بود پیشنهاد داد که برای معلجه به فرانسه بره و من از ان به بعد ازش بی خبر و براش نگران بودم تا این که ماه پیش واسطه زنگ زد و خبر بدی رو که منتظرش بودم بهم داد
بله رها من را که شاید عاشقش نبودم ولی بهش عادت کرده بودم ترک کرد اما خوشحالم که در روز های اخر
باعث دلگرمیش بودم
حال از شما میخوام که برای شادی روح رها شده ی تازه گذشته طلب شادی کنید
برسنـــــــــــگ مزارم بنویسید که اشفته دلی خفته در این خلوت خاموش
انجا بنویسید که او زاده غم بود که نا گاه ز غمهای جهان گشت فرامــوش
بنام بخشنده مهربان
درد دلی برای هم دردان
درد و کی می کشه من عاشق یا تو بی خیال
کسی که توی لحظه زندگی می کنه باید از ان لحظه لذت ببره من سعی میکنم توی لحظه زندگی کنم
همون طور که سهراب گفته :
زندگی اب تنی در حوضچه اکنون است
این مهم نیست که کی به مقصد برسیم چون بخواهیم یا نخواهیم میرسیم
اری این مهم است که چگونه به مقصد برسیم از لحظات چنان لذت ببریم که اولا" به خود وثانیا" به دیگران بدهکار نباشیم
ما چه قیمتی برای لذت بردن می پردازیم خیلی زیاد یا خیلی کم ولی بهتره عدالت(مساوات) را رعایت کنیم
نمیدونم شما هم اعتقاد دارید کائنات بر پایه ی یک فلسفه تساوی موجودیت دارد تساوی خوبی با بدی شادی با غم عشق با نفرت سیاهی و سفیدی .
زندگی به من اموخته هر جا که دلی را شکستم روزی دل من هم شکسته شاید نه به ان کیفیت ولی با همان کمیت
پس اگه جایی شنیدید بهشت و جهنم در همین دنیاست بیاد حرف من بیفتید همین حالا نگاهی به گذشته خود بیندازید در می یابید که در اینده چه بر شما خواهد گذشت پس زندگی خیلی هم غیر قابل پیش بینی نیست اعتقاد به این واقعیت به شما کمک می کند تا قیمت لذت بردن از لحظات را درک کنید
حال که متنم را برای ویرایش باز خوانی کردم اعتراف می کنم که ترس مرا فرا گرفته و متظر روز های بدی هستم اما این خود اماده می کند
و خوشحالم که فرصت این را دارم که با گذشته ام تسویه حساب کنم اگر حضرت ازرائیل
حالا حالا ها بی کار نشه
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم و ین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریـــم
عشق چیست؟
یه کلیشه .
90% وبلاگ هایی که توی بلاگفا هست یا با سوال عشق چیست شروع میشه یا توی پست های قبلیش
اشاره ای به ای سوال شده
حالا من یه سوال از شما داشتم
غم چیست؟
همون عشق ولی اون کامل تره تا وقتی عاشق نباشی این سرطان نمیاد سراغت چندتا مثال میزنم
اگه عاشق پدرو مادرت نباشی از این که حتی خاری به پاشون بره غمگین نمیشی
اگه عاشق دختر یا پسری که باهاش در ارتباطی نباشی از خیانت اون غمگین نمیشی
...........
عشق . غم دو نقطه رو به روی هم که همیشه به هم وابسته هستند
وقتی عاشق میشی در درجه اول غم جدایی می خوری بید از جدایی هم مشکلات زیادی باعث غم های بیشتری میشن امــــــــــــــــــــــــــــا...
اینها همش نا امید کننده بود و بوی خود غم رو میداد ولی ... اگه بوی غم نبود بوی عشق بود ولی....
پس این دو بو با هم خوشبو میشن و لذت بخش.
شما وقتی عاشق میشین همیشه توی خودتون هستین
غم گین هم که هستین همین تور
عاشق که باشین همه جا براتون مثل جهنم می مونه به جز اغوش ....
ما همیشه اسم غم رو شنیده بودیم از بچگی حتی اسم عشق هم شنیده بودیم ولی هر دو را کی تجربه کردیم
کسی جواب داد بچه که بودم پدر بزرگم را از دست دادم و خیلی غمگین شدم اما بزرگ تر که شدم عشق را تجربه کردم
جواب این سوال رو فکر میکنم در اول مطلب دادم
پس این استثنا نیست از نظر من عشق و غم همیشه با هم تجربه شده ممکن خود ما به این مضوع تا به حال توجه نکرده باشیم اما حالا کمی به احساس خودتون رجوع کنیداین غم که عشق رو شیرین و شیرین تر میکنه شما هر چه بیشتر غم فراق را بخورید دیدار برایتان لذت بخش تر میشود
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :
بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت :
تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
BE-RA
دروغ؟ دروغ خیلی دوست دارین؟ ولی من از دروغ خوشم نمیاد. اگه من جای شما بودم ترجیح میدادم که از کسی نخوام در موردم دروغ بگه. ولی یه دروغ باحال: داستاناتون خیلی چرته. شما خیلی ادم خیالاتی هستین
. باحال بود نه؟انگار همین دیروز بود که واسم همه اف گذاشته بودن درباره ما یه دروغ بگو. ببینین که چقدر زود گذشت؟
داستاناتون رو کامل خوندم. لیلا قشنگ بود. مفهومشو نمیدونم. نفهمیدم! شاید یه چیزی تو مایه های اینکه نباید به کسی دل ببنیدم ولی من به این اعتقاد ندارم چون اصلا به دل بستن اعتقاد ندارم. اما با این حرف شما که دوست دارین بچه باشین موافقم. خداییش خیلی دوست دارم بچه باشم که البته هستم. اینو همه میگن. هر کی منو بشناسه میگه

.بای
البته جدیدا" باید توی شب فریاد بکشید![]()
تقدیم به بارون س که خیلی دوستش دارم خودم هم نمی دونم چرا![]()
سوتی پست قبلی (طولانی)...........>........>.......تولانی
و اما خوشگل ترین نظر:
ببخش بهروز جان که انقدر دیر اومدم......
من ممنونم که انقدر مهربونی و همیشه میای....
به خدا من کنایه نزدم.....
من صبرت رو تحسین می کنم.....
مقدسترین کلمه های دنیا به نظرم عشقند و صبر.....
چون به هر حال آدمو گرگ بارون دیده می کنن......
از این که می بینم هنوزم هستند کسایی که برای رسیدن به عشقشون تلاش می کنن و صبر نمی دونی چه حس خوبی بهم دست می ده......
برای منم دعا کن......می دونی که چقدررررررررررررررر محتاجم به دعات....

به نام اتش که همه چیز را پاک می کند (هیچ کس دوست ندارد بسوزد)
به سراغ من اگر می اید نرم و اهسته بیایید
مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من
از دست بعضی ها خیلی دل خورم اخه پا رو دلم میگذارن
از وقتی که یاد دارم همیشه از اطرافیانم سر بودم اما..............
حلا احساس میکنم هیچیچی ندارم
چرا اخه چرا همه چیز یک دفعه خراب شد مگه من همه داشته هام رو یک روزه به دست اوردم که
باید همه رو یک جا از دست بدم
میگن زندگی با یه اتفاق شروع میشه این هم برای من یه اتفاقه ولی یه اتفاق بد که از کمر مرا به دو نیم قسمت کرده چـــــــــــــــــــــــــرا؟ چرا من به یک سکوت تولانی محکوم شدم؟
من از زندگی چی میخواستم به جزاتش کوچکی از عشق چرا سهمم یک مرداب شد
مردابی که هر چه در ان دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم
دراه لحظه ها پی در پی و بدون مکس میگذره و من کاری از دستم بر نمی یاد
حال به انتظار اخرین سهمم در این زندگی باید بشنیم
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــــــ
رو سنگ قبرم ساده بنویسید
زنده بودن را برای زندگی دوست داشتم نه زندگی را برای زنده بودن
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــا افـــــــــــــــــســوس که سهم من بیمایه تر از این حرف ها بود
کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت
ای کاش سر نوشت جز این می نوشت
زندگی دیوانه فرصت هاست
در گذشت سر گذشت ارزوهاست
Be-ra
زیبا ترین نظر پست پیشین:
ایشالا
به همه ارزوهات برسیییییییییییییییی

خیالش همچو خوابی بود و گذشت!!!!!
وصالش هم سرابی بود و گذشت
حدیث عشق بی انجام ما هم
سوال بی جوابی بود و گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(خوب بید گله من )؟؟؟؟
~*.~*.~.*~.*.~*).سارا(شبگرد ملوس ~*.~*.~*.~.*`.*~ @R@$
بای تا بعد عزیزمی
![]()
![]()
مرسی سارا جون
به یاد زنده یاد پوپک گلدره
نرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس
داستان از ان جایی شروع شد که من و یکی از دوستام زد به کلمون و پیله باباهامون شدیم که ما می خواهیم با هم به صورت شراکتی یه کافی نت بزنیم
بابا های بی چاره ی ما هم قبول کردند و هر طوری بود ما ضرف 72 ساعت یه جای دنج رو پیدا کردیم که طبقه دوم یکی از بهترین و شلوغ ترین کافی شاپ های شهر بود خلاصه به یک هفته نکشید که کافی نت رو راه انداختیم کارو کاسبی زیاد چنگی به دل نمی زد ولی خوب همین که صبح تا شب الاف گل خیابون ها نبودیم
خودش نعمتی بود سه چهار تا مشتری ثابت داشتیم که سه تاشون می امدن یه چک maileیا یه چک off میکردن و چندتا off میگذاشتن و میرفتن که رو هم 1000 تومن نمی شود ولی یه دختر خانم خیلی سنگین و رنگین به چشم خواهری نباشه(یعنی باشه) خیلی هم خوشگل و ناز و دل نشین و خوش تیپ روزی یک ساعت و می امد همش هم سوال می کرد یه سوال هایی میکرد که کفرمون در می امد تازه نه یک بار و دو بار مثلا" روزی 10 بار می پرسید کجا باید ادرس سایت رو نوشت ما هم هی جواب می دادیم و هیچی به روی خود نمی اوردی البته خوب چیزی هم نمی تونستیم بگیم به تنها مشتری به درد بخورمون
اسمامون رو هم یاد گرفته بود من هم از روی ID ش فهمیده بودم اسمش نرگس
خلاصه به فکر یه چاره افتادیم اخه دختره بی حیا دو تا اقا پسر تحصیل کرده ی
خوش تیپ و......... رو راستی راستی دست انداخته بود
اخر شب نشستم تمام سوال هایی که در طی این 2 ماه هر روز این خانم از ما دو تا می پرسید و با جواب هاش تا 4 صبح روی 2 تا کاغذ A4نوشتم و فرداش گذاشتم روی میزی که هر روز پشتش می نشست از شانس ما همون روز پی داش نشود که نشود فرداش که امد سریع یه چک off کرد و رفت خیلی هم تو خودش بود
از ان روز کم تر می امد فقط IDش رو باز میکرد و ناراحت تر بر می گشت
تا یک روز من به خودم اجازه دادم که ازش بپرسم: مشکلی برات پیش امده
ان هم یک ساعت و نیم برام حرف زد و اخرش هم زد زیر گریه می گفت با یه پسری دوست شوده بودم توی اینترنت چند روز پیش که اصلا" این جا نیومدم با هاش قرار گذاشته بودم بعد دو ساعت که الافم کرده بود امد و یه نگاهی به من کرد و گفت :نرگس تو هستی جواب دادم :خوب اره دم دارم یا شاخ گفت: نه اخه تعجب کردم گفته بودی 64 هستی گفتم:حالا هم می گم گفت:اخه قدت می خواستم کلش رو بکنم ..................................................................................
خلاصه دعوا شون میشه و از اون روز دیگه سر قرارشون ONنشوده
پا شدم یه دستمال براش اوردم که با یه لحنی که انگار نکر باباشم گفت:برام یه لیوان اب بیارید رفتم براش یه لیوان اب هم اوردم و یه کمی براش حرف زدم و ردش کردم رفت شب توی راه برگشت به خونه خیلی بهش فکر کردم که اصلا" نفهمیدم چه طوری رسیدم دم در خونه کلید رو که انداختم توی در یک دفعه در باز شد حدس بزنید کی بود بله خود کلکش بود هیچی نگفتم اون هم هیچی نگفت و رفت
بعد شام تلفن زنگ خورد خواهرم پرید روی تلفن و جواب داد یه کمی پچ پچ کرد و قطع کرد یه کمی بهش شک کردم ولی هیچی نگفتم
وقت خواب خواهرم امد توی اتاقم و کل ماجرا رو برم تعریف کرد گفت که
نرگس دوست منه و از من خواسته بود که با تو براش حرف بزنم من هم قبول نکردم اون هم تصمیم گرفت تو رو یه کمی اذیت کنه ماجرای امروز هم همش دروغ بود
من بهش گفتم که تا صبح بیدار بودی و چیز می نوشتی صبح هم وقتی اون سوال جواب ها رو خوندم فهمیدم که چی می نوشتی اون هم این نقشه رو برات کشید
که به دام بیفتی که مثل این که به دام هم افتادی
حالا 3 سال از اون جریان میگذره ما اون کافی نت رو بستیم و هر دو در شرکت پدرم مشغول به کاریم
نرگس هم هنوز دست از خول بازی هاش بر نداشته و نقشه جدیدی که برام کشیده اینه که منو بفرسته قاطی مــــــــــــــــــــرغـــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــا
هر کسی که غلط املایی های منو بگیره خیلی خیلی بد است نقطه سر خط
اسم داستان بعدیم رو دوست دارم شما انتخاب کنید
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار
3/11/82
زیبا تر از ان روز توی زندگیم ندیدم و به جز دوروز دیگه
3/11/83
و
3/11/84
زنده باشم و پنجمین روز زیبای زندگیم رو ببینم
شما برام ارزو کنید
شاید براتون سوال شده باشه مگه تو این روز چی من دیدم و شنیدم یا چی کار کردم که این روز و
سالگرد هاش شده بهترین روز زندگیم
یادم میاد دوم راهنمایی بودم توی راه برگشت خونه پیله یه دختر خانم شدم اگر میگم دختر خانم ماله اینه که جدی جدی خانم بود یعنی هست
خلاصه این دختر خانم هی می گفت برو اینجا محلمونه چهار تا خونه بالا تر خونمونه
من که به خرجم نمی رفت اصلا"نمیدونستم عاقبتش چی میشه نگرانش هم نبودم به دلم نشسته بود بهش چی میگن عاشق شدن
10 قدم دیگه رفتیم جلو تر ایستاد با دست 3 تا خونه اون طرف تر رو نشون داد و گفت
-اون خونمونه نهار در ختمت باشیم
-حتما"حالاچی دارن ؟
-نمیدونم ولی احتمالا" چک و لقت کف گرگی و تو پوزی
-دست و رو بوسی تو عروسی
که یه احساس درد همراه با سوزش شدید تو گوشم احساس کردم برگشتم دیدم یه مرد 50 60 ساله داره گوشم و میپیچونه خودم و کشیدم کنار و گفتم:
-چی کار داری میکنی؟
-برو اقا پسر دنبال کارت برو شر به پا نکن
دورو ورم رو یه نگاهی انداختم دیدم جا تر و ...............
رفته بود
از فرداش کارم این شده بود که برم سر کوچشون بشینم ولی ندیدمش که ندیدمش
یه چند تا از دوستام توی همون کوچه می نشستن از اون ها پرسیدم توی این خونه یه همچین دختری هست
اون ها هم اب پاکی رو ریختن رو دستم گفتند
-اسمش بهاره ولی .............
-ولی چی؟
-یها داداش داره که اگه بفهمه ما اسم خواهرش رو به تو گفتیم ........
گذشت و گذشت ولی این اسم از خاطرم نرفت که نرفت هر روز که نه ولی یک روز در میون یاد اون روز می افتادم و ...........
4 ساله دیگه گذشت
تاریخش یادم نیست ولی یادمه ساله دوم دبیرستان بودم از امتحان فیزیک بر میگشتم گند هم زده بودم ولی خیالیم نبود چون امتحانات ترم اول بود پیچ کوچه رو که پیچیدم خشکم زد خودش بود داشتم بال در می اوردم
امدم برم جلو ولی انقدر شکه شده بودم که هیچ کاری نتونستم بکنم یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم اثری از اثارش نیست ناراحتیم 2 برابر شد چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟
خلاصه از فرداش به هر قیمتی بود همون موقع خودم رو میگذاشتم سر کوچمون 3 روز بعد دوباره دیدمش ولی این دفعه از کوچمون بیرون نمی امد بلکه داخل میشد هیچی نگفتم به چند دلیل یکی بزرگتر شده بودم فکرای بچه گونه و کار های احمقانه که یه عمر چوبش رو خورده بودم به انجام نمیرسوندم
دنبالش کردم رفت توی اپارتمان که بیشترشون رو کاملا" میشناختم بقیه هم به قیافه میشناختم بی چون و چرا به خودم گفتم خونشون تو این اپارتمان نیست
صبر کردم صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبر کردم و صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبر کردم!!!
بعد از یک ساعت در اپارتمان باز شد پریدم جلواحساس کردم تنها نیست ولی احمیتی ندادم تا امدم
لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب باز کنم و حـــــــــــترفی بزنم صدای اشنایی منو به خود اورد
-سلام اقا...........حالتون خوبه؟
یه کمی خودم رو جمع و جور کردم دیدم خواهر یکی از دوستامه سلام کردم و پرسیدم
-داشت خونست؟
-نه 10 دقیقه پیش از خونه امد بیرون
ولی من که یک ساعت بود دم خونشون بودم فهمیدم ماجرا چیه حتما" رفته خونه دوست دوختر خودش که تو همون اپارتمان بود خلاصه خدا حافظی کردم و راهم رو کشیدم رفتم سری یه زنگ زدم همون دوستم و ماجرارو براش تعریف کردم اون هم قبول کرد که شمارم رو بده به خواهرش تا اون بده به بهار خانم
خلاصه اون هم این لطف رو برای من به نحو احسن انجام داد
و در غروب سومین روز سومین ماه زمستان بهار زندگیم بهم زنگ زد وقتی بهار صداش زدم گفت
- اسم من که بهار نیست
ولی اون برای من 2 سال و اندی که همون بهار 6 سال پیش که برای اولین بار دیدمش
این هم ۶ اهنگ زیبا اگه دانلود نکنید از دست تون رفته
اگر نظر میدین در مورد خود مطلب باشه نه کلی(کو لی)خوب چیکار کنم وقتی تا ۴ و ۵ صبح میشینم پای کامپیوتر معلومه کلی روکولی تایپ میکنم حالا خوبه کسی صداش رو درنیاورد شاید هم به خاطر اینه که اصلا" کسی چرت و پرت های منو نمی خوانه که بخواد سوتی هاش هم بگیره (قابل توجه نگار خانم)
عليرضا و حميد رضا------عشقت فراموش شده عليرضا و حميد رضا------جهنم(دمو)(جديد)
گروه 400باند------نفرين نامه گروه 400باند------عمرن
سم خواننده را نميدانم------نرو(خيلي قشنگـــه) روزبه و بهروز و ....-------برو
با تشکر از برادر عزیزم dj adidas بهش سر بزنید ولی بهش نظر ندین پر رو میشه روزی ۱ ساعت on میشه تو کمتر وبلاگی هم نظر میده ولی نمیدونم چرا وبلاگش از منی که روزی ۵.۶ ساعت on هستم و تو تمام وبلاگ ها هم نظر میدم خوب و بد فرقی نمیکنه برام بیشتر بازدید کننده داره نصف من هم نیست یک سوم منه
از بس بدش رو گفتم یادم رفت ادرسش رو هم بدم البته ادرس وبلاگش(http://www.djadidas.blogfa.com/)
التماس دعا و در امان خدا(فی امان الله)
|
|
![]() ![]() |
|
| |
|
نظر سنجي موسيقايي" ام تي وي" براي انتخاب بهترين كليپ كليپ "مثل يك نيايش" مدونا در يك نظر سنجي براي انتخاب كليپهايي كه قوانين را زير پا گذاشته اند صدر نشين شد. اين نظر سنجي از ميان ده هزار بيننده ام تي وي انجام شد و دو ترانه ديگر از مدونا نيز در پنج ترانه اول فهرست حضور داشتند. " فرياد" كار مشترك" مايكل جانت جكسون"،" دي جي راك " اثر" رابري ويليامز"،"مرا صدا كن" اثر" اريك پرايدز"،" ديوانگي ذاتي" اثر" جامي روكواي" و "مي خواهم باشم" اثر" اسپايس گرلز" از ديگر ترانه هاي برتراين جدول بودند. لازم به ذكر است كه ترانه" بريتني اسپيرز" در زمان انتشارش در سال 1999 صدر نشين جدول هاي فروش موسيقي آمريكا و انگلستان شد .
| |
به گزارش فارس علي زادسر در حاشيه جلسه علني مجلس در جمع خبرنگاران با اظهار تاسف از اين امر گفت: سربازان گمنام وزارت اطلاعات در زمستان سال 84 روستايي را در 120 كيلومتري شهرستان عنبر آباد كشف كردهاند كه مردم آن همانند مردم غارنشين بوده و برهنه هستند و با برگ درخت تغذيه ميكنند.
وي با بيان اين كه نام اين روستا «بيد نكوئيه» است، اظهار داشت: اين روستا در كوه واقع شده كه حدود 200 نفر در آن زندگي ميكنند و هرگز از درهها و بيشههاي محل سكونت خود خارج نشده اند.
نماينده جيرفت و عنبرآباد به نقل از كساني كه به اين روستا رفتند، گفت: ساكنان اين روستا هرگز در طول عمر خود وسيله نقليه نديدهاند و از دارو و دكتر هم تاكنون استفاده نكردند.
زادسر با يادآوري ضرب المثل «چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است» تصريح كرد: به اطلاع مسئولان كه دهها ميليون دلار به كشورهاي ديگر كمك ميكنند ميرسانم كه در جنوب كرمان فقط از جمعيت 700 هزار نفري 300 هزار نفر كپرنشين هستند و هنوز روستاهاي كشف نشده در آنجا وجود دارد.
وي با تاكيد بر رفع محروميت و پاسخ به مطالبات مردم استان كرمان گفت: هيئت دولت بايد جهت رفع خشكسالي اين استان اعتبارات لازم را اختصاص دهد.
نماينده جيرفت در مجلس با انتقاد از وضعيت ترافيك جاده اصلي كرمان، جيرفت و بندر عباس گفت: اين جاده ترافيك 60 كيلومتري دارد و مسئولان بايد جهت حل اين معضل فكر اساسي كنند.
بــــــــــــــــــــــــــــــــاران
وقتی با من می مونی تنهاییم رو باد می بره
دو تا چشمام بــــــــــــــــــارون شبونه کرده
من هم باران را دوست دارم
و هم باران عشق من است
این باران ها با هم خیلی فرق نمی کنند
هر دو مظهر پاکی هستند
و دیگر این که یکی را دوست دارم و عاشق دیگری هستم که این دو هم فرقی با هم ندارد
اولی در دریا شنا کردن است دومی در دریا قرق شدن است البته در دریای محبت
من با باران در یک روز بارانی دوست شدم
اولین بار بود که ارزو میکردم یا باران بند بیاید یا به یک سر پناه برسم
قربون خدا هم برم که عزت و ذلتش رو میگذاره تو سفره ی قصمتش
من و باران برای خود یک سر پناه را انتخاب کردیم زیر بالکون یه خونه قدیمی
حدود 10 دقیقه با هم توی 2 جا به بهترین نحو از نظر این که با هم هیچ تماسی نداشتیم
ولی هر دو غافل بودیم که این چشم ها که 10 دقیقه به هم خیره شده بود کار خود را کرده
سرتون و درد نیارم این شد جرقه ای برای یه دوستی سالم
با اسمت چیه و درس می خونی یا نه و خونتون کجاست و شمارت چنده شروع شد
و به نامزد داری یا نه تمومش کردم
همه چیز خوب بود هر چیزی که می خواستم توی این 65 کیلو پوست و استخون بود
مخصوصا تو ان مغز 100 گرمیش شاید هم کمتر
ان شب انقدر خوشحال بودم که کار های غیر عادی و شاید ما فوق غیر عادی انجام می دادم
بعد از شام کار هرگز نکرده به مامانم کمک کردم سفره رو جمع کنه تازه بعدشم تمام ظرف ها رو شستم
بابام داشت شاخ در می اورد
ان شب کزایی گذشت
3 ماه از دوستیمون می گذشت و هر دو در فکر پایان نامه همون برای فارق التحصیلی از دانشگاه بودیم
تصمیم گرفته بودیم بعد از فارق التحصیلی ماجرارو با پدر مادرمون مساله رو در میون بگذاریم
طولی نکشید که یک ماه به سر امد
ما پس از در میون گذاشتن مساله با پدر مادرامون با مشکل مخالفت شدید انها با این ازدواج رو به رو شدیم
تازه فهمیده بودم که باران دختر همون کسی است که باعث ور شکستگی پدرم شده بود
البته ماجرا مربوت به سالها قبل بودی که من فقط 5 سال داشته ام
پدر من هم تمام ضرری که پدر باران به او زده بود را از روی طلبی که به پدر باران داشته کم و وجه میکنه
همین باعث میشه هر دو از هم دل پر دردی داشته باشند
من و باران هم ان عشقی که به خاطرش جون هم میدادیم را از یاد بردیم و مثل دوا بچهی 5 ساله سر این که
با بای من مقصر نبوده بای تو فلان کرد که بابام همچین کرد و بابای من چه تقصیری داشته که بابات چنین به سرش اورده و ............................
به جون هم افتادیم و ارتباطمون قطع شد به همین سادگی البته باز هم به همون جمله معروف میرسیم:
قربون خدا هم برم که عزت و ذلتش رو میگذاره تو سفره ی قصمتش
به قول دوستی که این داستان را برای او نوشتم بارانی باشید
اخه تنها کسی هست که به داستان لیلا نظر داد ولی چون از لیلا استقبال نشود من هم دیگه داستان اپ نکردم
یه چیزه دیگه هم بگم
من داستان که مینویسم نه دیده هام رو نه شنیده هام رو و نه خوانده هام رو به روایت میکشم برای این که میخوام تا جایی که میشه تازگی داشته باشه
اول این و پیشه میکنم بعد اسم براش انتخاب میکنم و بعد هم یه شعار پسوندش میکنم
الهی به امید تو بی پشیمونی
بازم میگم بارونی باشید
Be-ra
منبع: امداد ايدز 14 نوامبر 2005
روز يکشنبه 14 نوامبر 2005 رسانه های جمعی اروپايی خبری را انتشار داده اند مبنی بر اينکه در انگلستان مرد جوان اسکاتلندی بدون استفاده از دارو بر ويروس اچ. آی. وی. فائق آمده است. در صورت صحت و تاييد اين خبر از سوی مراکز علمی، اين مورد می تواند روزنه اميدی به روی پزشکان بگشايد تا از طريق مطالعه سيستم دفاعی بدن وی، درمانی برای پيروزی بر ويروس و در نتيجه درمان اچ. آی. وی. بيابند.
درماه آگوست سال 2002 جواب آزمايش اچ. آی. وی. آقای اندرو سیمپسون مثبت بود، چهارده ماه بعد تست ديگری بر روی خون او انجام گرفت. بعد از انجام سه مرتبه ديگر تست اضافی وتکميلی، از جمله يک تست دی ان آ ، حالا او می تواند ادعا کند: "ديگر درخونش ويروس اچ. آی. وی. وجود ندارد و خوب شده است!"
اندرو سيمپسون اولين انسانی است که رسماً گزارش شده است که بدون معالجه دارويی، سلامت خود را باز يافته است. پيش از او يک ورزشکار سياه پوست آمريکايی نيز چنين ادعايی کرده بود ولی او از درمان های دارويی پيشرفته و قوی استفاده می کرده است.
پزشکان معالج آقای سيمپسون ، از او درخواست کرده اند که برای تحقيقات بيشتر جهت کمک به جستجوی راه های درمانی ممکن اچ. آی. وی. – ايدز با آنان همکاری کند.
آقای سيمپسون اکنون 25 ساله و ساکن لندن می باشد. وی با پارتنر 44 ساله اش که فرد اچ. آی. وی. مثبت است زندگی مشترکی دارد. او می گويد: "من حيرت زده نيستم از اينکه خوب شده ام. هر چند اچ. آی. وی. – ايدز بسيار وحشتناک و مخرب است و اين مسئله احساس بسيار عجيبی به من داده است."
آقای سيمپسون می خواهد وقت خود را وقف حمايت از بيماران و کمک به يافتن درمان اچ. آی. وی. – ايدز نمايد.
*اين برنامه ها به وسيله بی بی سی و برای بی بی سی تهيه شده و راديو و سايت بخش فارسی بی بی سی تنها رسانه مجاز به استفاده از آنهاست. استفاده از اين برنامه ها توسط رسانه های ديگر به هر شکلی بدون اجازه بی بی سی می باشد*
فرانک 25 ساله از نامزدش، يک معتاد تزريقی، به بيماری ايدز مبتلا شد.
برای شنيدن صحبت های فرانک اينجا را کليک کنيد
فرانک می گويد: "اسم من فرانک هست. 25 سال دارم. سه ساله که به اين بيماری مبتلا هستم. از طريق نامزدی که قبلا داشتم بيمار شدم. فهميده بودم که اعتياد دارد اما به اين بيماری شک نکرده بودم. تا اين که در آخر روابطمان جواب آزمايشمان نشان داد که هر دو به اچ آی وی مبتلا شديم. در لحظه ای که فهميدم بيمارم اصلا برايم مهم نبود. نمی دانم چرا ولی ناراحت نشدم. فقط خنديدم. شايد خنده ام عصبی بوده. اما بعدا اضطرابم شديد شد. تا پارسال هم به خانواده ام نگفته بودم. اما مامانم شک کرد وگفت من بايد با تو بيام دکتر. اون موقع بود که مجبور شدم به خانواده بگم. اونهام پذيرفتن. خوب مامانم اون لحظه مثل هر کس ديگر ناراحت شد و گريه کرد اما اين که فکر کنيد من را طرد کنند اصلا. رفتارشون اينطوری نبوده."
فرانک با رضا آشنا می شود: "تا بالاخره من با رضا آشنا شدم و بعد از دو ماهی علاقه ای ايجاد شد. اينجا بود که من به مشکل برخوردم که چه جوری اين موضوع را عنوان کنم. خلاصه گفتم اگر من يک بيماری داشته باشم تو بازهم می خواهی با من باشی؟ رضا گفت مثلا چه بيماری؟ گفتم مثلا سرطان. گفت نه سرطان نداری مشکل تو چيه؟ گفتم من اچ آی وی مثبت هستم؛ ايدز دارم."
او واکنش رضا را چنين توضيح می دهد: "برای رضا اولش خيلی سخت بود. خوب پذيرفتن اين موضوع هم سخته. چون به قيافه من هم که نمیاد. ولی بعدش پذيرفت. بيشتر از دوساله که با هم زندگی خوبی داريم. بيشتر اوقاتم را با او می گذرونم. البته ازدواج نکردم اما در شرف ازدواج هستم."
فرانک تحصيلات خود را در دانشگاه به پايان برده است.
او می گويد: "تا مقطع ليسانس تحصيل کردم اما جايی کار نکرده ام چون می خواستم با کمک اقوام در اداره دولتی کار بگيرم اما به خاطر بيماريم و آزمايش های کاملی که بايد انجام بشه. من هميشه وحشت داشتم و پا پيش نگذاشتم."
فرانک از مطرح کردن بيماری خود با دوستانش وحشت دارد.
او می گويد: "درباره وضعيتم به دوستهايم نگفتم. ديگر استخر هم نمی روم. چون هر وقت با دوستهام حرف استخر می شود آنها می گويند که می ترسيم يک نفر ايدزی بياد استخر ما هم بگيرم. من بهشون می خوام بگم بابا کسی که از آب استخر ايدز نمی گيرد. حتی دکتر من می گويد مبدا شنا را ترک کنی. آنقدر توی آب کلر می ريزند که ترشح زنانه توی آب استخر خطرناک نيست. برو اصلا هم نگران نباش."
فرانک از برخورد نامناسب خدمات درمانی در ايران می گويد: "عمل جراحی داشتم. رفتم بيمارستان امام خمينی که اونجا دکترها من را خيلی اذيت کردند. حدود يازده ساعت من را منتظر نگه داشتند. دکتر متخصص زنان هم که من را معاينه کرد حاضر نشد عملم کنه. تا اين که دو تا خانم من را پذيرفتند. من خونريزی داخلی داشتم و دکتر زنان می گفت که احتياج به عمل نداره بايد بره. چرا؟ چون گفته بودم اچ آی وی مثبت هستم."
او ادامه می دهد: "می خواستم بروم دندانپزشکی اما نرفتم. البته دندان درد نداشتم. اما نمی دانستم بروم يا نه. اگر بگم اچ آی وی دارم برخورد دندانپزشک چه خواهد بود؟ البته نامه ای از مرکز بهداشت گرفتم برای دندان پزشکی در دانشگاه تهران، اما مرکز بهداشت گفت توی نامه نمی نويسيم اچ آی وی مثبت هستی؛ می نويسيم بيمار هپاتيت هستی. درحالی که هپاتيت امکان سرايتش خيلی بيشتر از اچ آی وی است. آنها به من گفتند ما خودمون به صورت ناشناس رفتيم و ديديم برخورد با بيماران ايدزی چه طور هست. دکترها دست و پايشان را گم می کنند. "
Be-Ra
این هم جدید ترین اهنگ حامد هاکان
تقدیم میکنم به مادر خوب خودم
با تشکر از بهزاد راهنمایی(http://www.djadidas.blogfa.com/)
Be-Ra
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا که خيلی تنهام
هيشکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنيای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از ليلی ها
خيلی دلم گرفته از خيلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پير شدم، پير تو اين جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نيست
موندی و راه چاره نيست
اگر که هيچ کس نيومد
سری به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
سلام دوستان اینم یک آهنگ جدید از محسن یگانه و یک آهنگ قدیمی یگانه که تصویری است
محسن یگانه و پویا بیاتی زندونی
ممنون
بابای
كودكي آماده تولد بود. نزد خدا رفت و از او پرسيد:« ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد:« از ميان بسياري ازفرشتگان، من يكي را براي تو در نظرگرفته ام. او در انتظارتوست و از تو نگهداري خواهد كرد.» اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه. ـ اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد:« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.» كودك ادامه داد:« من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟» خداوند او را نوازش كردو گفت:« فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش نو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.» كودك با ناراحتي گفت:« وقتي ميخواهم با شما صحبت كن، چه كنم؟» خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني،» كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟» ــ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگربه قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد . به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره دركنار تو خواهم بود.» در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.» خداوند شانه او را نوازش كردو پاسخ داد:« نام فرشته ات اهيتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا کنی »
ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر رو به همه مادرای مهربون تبریک میگم من از طریق این وبلاگ و به نمایندگی همه شما دوستان دست پر از مهر ،پیشانی مبارک و پای تبرک شده از بهشت همه مادران رو میبوسیم و روزشونو بهشون تبریک میگیم که فقط یک روز به مادران تعلق نداره تمام زندگی من و شماها متعلق به مادرامونه پس مادرم تمام زندگیمو فدات میکنم و دست گرم و مهربونتو میبوسم
لِِِِِِِِِِِِِِِِِیلا
ما یعنی من و بابا و مامان با عمه و شوهر عمه و دختر عمه ام (لیلا)تو یه خونه ی ویلایی بزرگ که یه باغ خیلی بزرگ و یه المه درخت میوه داره از ان اول اول تا حالا داریم زندگی میکنیم همه کاره خونه بابا مه بعد عمه مقام بعدی رو میگیره بقیه هم که به حساب نمیان ولی من نمیدونم چرا اخرش هر چی مامان میخواد همون میشه
شاید به خاطر اینه که همیشه نظر اون بهترینه
من لیلا خیلی دوستش دارم ان هم من و دوست داره همیشه با هم بازی میکنیم گرگم به هوا قایم موشک ولی بیشتر اقات عمه میاد لیلا رو دعوا میکنه میگه:<<لیلا بسه دیگه تو حالا 16 سالته اون وقت قایم مشک بازی میکنی>>لیلا هم هیچ وقت جواب نمیداد ومعمولا دست منو می گرفت و میبرم توی اتاق خودش و نقاشی یادم میداد اخه خودش از 5 سالگی کلاس میرفت البته به اسرار عمه .لیلا توی درسهام هم خیلی به من کمک میکنه صبح ها اول منو میگزاره مدرسه بعد خودش میره خلاصه خیلی با هم جوریم
ولی همیشه این طوری نبود البته اتفاقه خاصی هم نیفتاد فقط من بزرگ شودم
و من اجازه نداشتم دیر تر از 9 شب به خونه بیام دیگه شب ها نمی تونم توی اتاق لیلا بخوابم و هزارتا مشکل دیگه که این ها از بچه گانه ترینه مشکلاتم
ولی هیچ وقت این هارو نمی فهمیدم چون لیلا روی همه این اجبار ها سرپوش می گذاشت وقتی شب ها بیرون بودیم نزدیک ساعت 9 یه بهانه می اورد میرفتیم خونه ووووو . اما من کی چشمانم به این مسائل باز شود
شب تولد 20 سالگیم وقت باز کردن کادو ها وقتی نوبت کادو لیلا شود لیلا برای دست رو بوسی به جلو امد ولی عمه سد لیلا شود و من نفهمیدم چرا گذشت تا فردا صبح با خودم گفتم صبر می کنم تا ان بیاد سوراغم تا ظهر شد من و لیلا همیشه با هم غذا میخوردیم دیگه تاقت نیاوردم دو تا غذا از مامان گرفتم و رفتم در خونه عمه از عمه سوراغ لیلارو گرفتم گفت <<توی اتاق خودشه>> در زدم
داخل شدم تا چشمش به من افتاد اشک توی چشماش جم شود و سینی غذا از دستم گرفت و گفت شب خاستگار دارم و پرید توی بغلم و بی صدا گریه میکرد که یک دفعه عمه داخل اتاق شد من و لیلا هم دست و پای خودمون را گم کردیم که عمه عصبانی شد و من با بی احترامی از خونه بیرون کرد معنی این کار عمه هم نفهمیدم. شب مثل این که خواستگاری بدونه حضور پدرم انجام شد به همین دلیل رابطه ها روز به روز کمتر شد به 1 هفته نکشید که کارت عروسی لیلا رو برامون فرستاداند من هم جرات نداشتم پیش لیلا برم و به اون تبریک بگم .نیمه شب با صدای شیون عمه از خواب پریدم سراسیمه خودم رو بالا رسوندم و چی دیدم که ای کاش نمیدیدم همه داشتند جسد بی جان لیلا رو با اشک میشستند در ان لحظه فقط به خدای خودم گفتم:
ای کاش همیشه بچه میموندم و بچه گونه فکر میکردم و مثل بچه ها با من رفتارمیشود be-ra



