تبليغاتX
از شبنم عشق خاک ادم گل شد
اشرف مخلوقات سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 15:54

واقعا انسان كيست؟

مگر جز اين است كه

 شنبه به دنيا مي آيد

يكشنبه پا به عرصه مي گذارد

دوشنبه لبخند مي زند

سه شنبه عاشق مي شود

چهارشنبه ديوانه عشق مي گردد

پنجشنبه ازدواج مي كند

و سرانجام جمعه مي ميرد.

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 16:10

احساس سوختن به تماشا نمی شود به اتش می کشا نمت تا بدانی چه می کشم

تبل و......... را از بچگی دوست داشتم ولی هیچ وقت اجازه نداشتم به دسته یا مسجد  ; زنجیر  ;صدای سینه زنی

نزدیک بشم

چیزی نمونده بود به عاشورا توی خیابون ها چه خبر ها که نبود

هر وقت که یه دسته از خیا بون بالایی رد می شد می رفتم کنار پنجره و گوش هام رو تیز می کردم

دو روزمونده بود به عاشورا که دو باره سر و صدا رفت بالا رفتم کنار پنجره دیگه صندلی گذاشته بودم کنار پنجره تا امدم بشینم دیدم نادر(شوهرم) داره با همسایه رو به رویمون که ارایشگر هست حرف می زنه

به نظر می امد که دارن برای هم جوک میگن

نه شک کردم نه ..........

رفتم توی فکر بگم؟ نگم؟ با طعنه بگم؟جدی بگم؟ خشن بگم؟ بندازمش تو شوخی؟

اصلا" چه معنی داره ؟

توی این فکر ها بودم که صدای در رشته ی افکارم رو پاره کرد

رفتم به طرف در ورودی که صدای در دوم شکم کرد نکنه رفت دوباره بیرون

-نادر ....... نادر

-بله

-کجایی

-دست شویی

-چی کار می کنی

(چه سوال احمقانه ای کردم ادامه دادم:

-یعنی نهار می خوری

دیگی امد بیرون و گفت:

 -نه باید برم

چشمام گرد شد

-حالت خوبه چرا رنگت پریده

-کجا می خوای بری با میترا خانم خوب گرم گرفته بودی

خیلی توند رفتم خیلی خیلی تند رفتم

-با میترا خانم؟

-خودت رو نزن به اون راه از این بالا همه چیز رو دیدم

صدای خندش نفرتم رو چند برا بر کرد

با همون لحن ادامه دادم:

اره ... بزن بر تبل بی عاری که ان هم عالمی دارد-

سرت به جایی خورده-

-نه فقط سرم سوت کشیده

-بابا خانم مینایی میگفت که دوباره همسایه ها یه نامه نوشتن و زیرش رو امظاء کردن برای این که از اینجا پاشه

-خوب پاشه به ما چه

-صبر کن .... می خواست بدونه کی همه رو تحریک می کنه

-خوب این چیزا که داری میگی چیش خنده دار بود که صدای خنده هاتون تا این جا می امد

-نمی ذاری حرفم تموم بشه که من جواب این سوالش رو با اشاره به خونه فروغ بانو دادم بعد هم با هم خندیدیم

سرم رو انداختم زیر و رفتم توی اشپز خونه امدم یه سری به غذا بزنم که صداش رو شنیدم که می گفت پیراهن دیپلومتم کجاست.

دوباره داغ کردم

-مگه می خوای بری مهمونی سر ظهری

-نه می خوام برم عروسی مامانم

-یا شیدم عقد پنهانی خودت

-داره دیگه یواش یواش بهم بر میخوره میفهمی داری چی میگی چرا همش بهانه جویی می کنی بابا مهمون خارجی داریم اصلا" بپوش با هم میریم

در همین حال مبایلش زنگ خورد و به انگلیسی شروع کرد به حرف زدن داشتم دیونه میشدم این همسایمون 4 سال امریکا بوده

اخه چرا من هیچ وقت نخواستم زبان یاد بگیرم که حالا بفهمم چی میگه؟

تلفنش تموم که شذ گفت:

-تو که هنوز وایسادی بجنب دیگه

گفتم:

-من نمیام میمونم خونه

-باشه هر جور راحتی

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

تورا دوست دارم …

 

 

زیر باران نشسته ام . بالای سرم ستاره است و فرشته . باد میآید و باد تو

 

 را روی گلبرگها میریزد . زندگی تند و شتابناک همراه رود کوچکی که

 

که روبرویم است ، میگذرد . عطر گذشته ها پیراهنم را خوشبو کرده

 

 است . قسمتی از دیروز ، هنوز روی سرانگشتانم راه میرود .

 

خاطرات با تو بودن را- چه تلخ و چه شیرین - دوست دارم .

 

باران مرا یاد اشکهایت میاندازد . یاد لحظه های خداحافظی ، یاد

 

انتظارها و دیدارهای پیاپی .

 

ناودان کوچک خانه ام از این همه بارش سبز به شوق میاید و آواز

 

میخواند .

 

زندگی میرود و خاطره ها میمانند .

 

ما میرویم و جاده ها میمانند .

 

خوشا با تو ماندن ، خوشا با تو رفتن

 

با تو میتوان از آسمان بالاتر رفت . با تو میتوان درختهای زمینی را تا

 

کهکشانهای دوردست برد . با تو میتوان جوان ماند . جوانتر از آسمانی که

 

 دیشب به دنیا آمد . شکی ندارم که نفسهای تو میتواند تمام مرده های شهر

 

 را زنده کند و حتی مسیح را ناگهان به کوچه ی ما بیاورد . با تو میتوان

 

 بزرگتر و سبزتر از زندگی بود …

 

دوست دارم همیشه در باران زدگی کنم تا گرما و تازگی اشکهای تو را

 

هیچوقت از یاد نبرم . اشکهای تو زیباترین قطراتی است که

 

میشناسم !!!.......

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

به خط اب به لحن عذاب به لحجه غربت به سبک گریه

نوشتم

دلم تنگ شده

اما برای کی؟ برای چی ؟

فقت می دونم دلم تنگ شده امروز روز دل تنگی من است

چرا؟

چرا دل ادم ها تنگ میشه

بعضی وقت ها به حدی دلم تنگ میشه که احساس می کنم دلم

شکسته

ولی چه کسی دل مرا شکسته؟

چرا دل ادم ها میشکنه؟

همیشه وقتی دلم میشکنه از خودم بدم میاد فکر میکنم خودم باعث

شدم

ولی چرا از خودم؟

وقتی از خودم بدم میاد از دنیا هم سیر می شم

اما چرا تا یه کوچولو دنیا با ما به میل ما پیش نمیره هر چی دم

دستمون و سر زبونمون می یاد مثل یه پتک میزنیم ته سرش

چرا؟

این چرا ها رو کی باید جواب بده ما اصلا" این چرا ها رو از کی 

می پرسیم؟

اصلا" چرا وقتی میدونیم کسی جوابی نداره که به این سوال ها بده باز

 هم از رو نمیریم و می پرسیم ؟

ولی اگر با این چرا چرا چرا چرا چرا کردنها خودمون رو خالی نکنیم چی

 کار کنیم

سر نوشت . نوشت . گر نوشت بد نوشت

ای کاش سر نوشت جز این می نوشت

اما باور کن سرنوشت را باید از سر نوشت

در حد یک پایان خوب

سر نوشت هر ادمی دست خود اون ادم

هر اغاز بد هم پایان خوبی داره

بیاید چرا هامون رو خط بزنیم

جلوی غم هامون سد بزنیم

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |


سه شنبه سی ام آبان 1385 0:5
الان یک آهنگ از یاس و امین میزارم

که به نام  اون سی دی را بشکن است که برای زهرا امیر ابراهیمی

عزیز خوندن

من خودم دانلود کردم انقدر زیبا بود که خودم  ۶۴ را  آپلود کردم و

میزارم چون خودم امیر ابراهیمی را خیلی دوست دارم حتما دانلود کنید

 

یاس و امین ------- اون سی دی را بشکــن ( ۱۲۸ )

 

یـاس و امین --------- اون سی دی را بشکـن ( 64 ) اختصاصی این وبلاگ

 

حتما دانلود کنید

جوابی است به اونا که ....

این ۲ تا عکس از یاس و امین

با تشکر از سیاه سرچشمه دوست عزیز

 

 

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

و اما جدایی امان از جدایی

 

اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را  به دل هرگز نمیدادمخیال اشنایی را

خدایا چرا برای هر خوبی یه بدی و برای هر بدی یه خوبی گذاشتی

چرا شیرینی ساعتها و روز ها و سالها در کنار هم بودن در یک لحظه

جدایی به تلخی تبدیل میشه؟

 

چرا!!! چرا!!! چرا؟

 

گذر گاه زمان با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها  می میرند  ...... رنگها رنگدگر می گیرند

و فقط خاطرهاست که چه شیرین و چه تلخ دست

                                                          نخورده به جا می ما نند.....

 

                                اتش  بگیر  تا  که  بدانی  چه میگشم                                                                                               

                                احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

ديگرشناسى در دو دقيقه چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 0:44

ديگرشناسى در دو دقيقه


الگوهاى شخصيتى با هدف طبقه بندى افراد به دسته هاى متمايز از يكديگر در علم روانشناسى مورد استفاده فراوان قرار

 

مى گيرند. يكى از اين الگوهاى شخصيتى كه توسط ويليام شلدون ابداع شده است شخصيت افراد را براساس ساختار

 

 جسمانى و جثه بدنشان به سه دسته اصلى كه سوماتوتيپ ناميده مى شوند، طبقه بندى كرده است.شما مى توانيد با به

 

كارگيرى اين الگوها به شخصيت افراد مورد نظر خود تا تدودى پى برده و با آنان بهتر و موثرتر ارتباط برقرار كنيد.

 

۱- آندومورف :(endomorph) آندومورف ها از نظر فيزيك بدنى معمولاً داراى دور كمر پهن و شانه هاى باريك و كم عرض

 

هستند. گوشتالو، فربه و گلابى شكل هستند ولى قوزك پاهايشان و مچ دست هايشان باريك و لاغر است كه سبب بيشتر

 

به چشم آمدن ديگر نواتى بدنشان مى شود. خصايص شخصيتى: لذت گرا، خوش مشرب، بردبار، راتت طلب، صلت جو، شوخ

 

طبع، خيره سر، آسوده خاطر، خواب سنگين و طولانى مدت، عاشق خوراكى، متتاج متبت، خونسرد و كارها را پشت گوش

 

مى اندازند.

۲- اكتومورف ectomorph)): اكتومورف ها نقطه مقابل آندومورف ها هستند. از لتاظ فيزيكى داراى شانه ها و دور كمر باريك،

 

صورت لاغر و پيشانى بلند و كشيده، قفسه سينه لاغر و باريك و دست و پاهاى نتيف بوده و چربى اندكى در بدنشان موجود

 

است. هرچند ممكن است به اندازه آندومورف ها غذا بخورند اما چنين به نظر مى آيد كه هيچ گاه اضافه وزن پيدا نمى كنند

 

(بزرگترين دغدغه آندومورف ها).

خصايص شخصيتى: متفكر، آرام و ساكت، شكننده، خجالتى، تساس، كناره گير، درون گرا، دلواپس، عدم ابراز اتساسات،

 

هنرمند، غيرقابل پيش بينى، خلاق، قوه تخيل بالا، بدخلق، كارها را خوب شروع كرده اما درست به پايان نمى رسانند.

۳- مزومورفmesomorph)): مزومورف ها بين آندومورف ها و اكتومورف ها جاى دارند. از لتاظ فيزيكى داراى تركيب مطلوبترى

 

بوده و به اصطلات داراى تناسب اندام هستند. داراى سر بزرگ، شانه هاى پهن(چهار شانه) و ميان تنه باريك همراه با بازوها و

 

زانوهاى نيرومند و چربى خيلى كمى در بدنشان هستند. مستطيل شكل بوده و اغلب سر بزرگى دارند.

خصايص شخصيتى: عمل گرا، فعال، نيرومند، ستيزه جو، ماجراجو، بى باك، بى تفاوت نسبت به عقايد ديگران، گستاخ،

 

سلطه جو، عاشق ريسك كردن، قدرت طلب، طعنه زن، علاقه مند به فعاليت هاى بدنى، تغذيه و خواب منظم.توجه داشته

 

باشيد كه الزاماً تقسيم بندى فوق هميشه براى همه صادق نبوده و اين اتتمال وجود دارد كه مثلاً فردى داراى جثه و اندام

 

اكتومورف بوده اما برخى از خصوصيات شخصيتى آندومورف ها و يا مزومورف ها را از خود بروز دهد. بنابراين از آنجايى كه هيچ

 

چيز ۱۰۰درصد نيست، از پيش داورى ها و قضاوت هاى زودهنگام اشخاص خوددارى كنيد.

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

سه شنبه چهارم مهر 1385 1:2

اینم آلبوم زیبای امید به نام انتظار

 

فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps

۱- طرز نگاهت

۲- من به تو نه نمی‌گم

۳- عزیزم

۴- بهار

۵- انتظار

۶- بت

۷- شورانگیز

۸- زیر باران

 

فرمت : Wma / کیفیت : 64Kbps

۱- طرز نگاهت

۲- من به تو نه نمی‌گم

۳- عزیزم

۴- بهار

۵- انتظار

۶- بت

۷- شورانگیز

۸- زیر باران

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

راز نیـــــــــــــــــــــــاز جمعه سی و یکم شهریور 1385 6:46

 

راز نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز

 

 

22 روز از ازدواجمون می گذشت که فهمیدم مادر شدم ولی به شوهرم چیزی نگفتم

 

 چرا که ان ازبچه خوشش نمی امد مخصوصا" اول زندگی مشترکمون می ترسیدم .

 

 میترسیدم اگر بفهمه مجبورم می کنه

 

که بچم رو بندازم یواش یواش شیکم داشت بالا می امد و من هم خودم رو از ان

 

 دور نگه میداشتم و همین باعث شده بود که فا صله بینمون بیفته

 

تازه ویار شدیدی هم داشتم و دائم میگفتم مال شیر فاسد بوده مال غذای منده بوده

 

البته ان که روز ها خونه نبود

 

مادر هم دائم میگفت:

 

دخترم نیاز ان ان هیچ وقت تورو مجبور نمی کنه بچت رو بندازی ولی

 

 من باز هم می ترسیدم

 

خلاصه تصمیم گرفتم یه بهانه ای جور کنم و یه دوایی راه بندازم و از

 

 خونه برای چند ماهی دور باشم

 

شب سر این که من خسته شدم همش روز ها تنهام و شب هم که تو خسته میای

 

خونه و زود میخوابی

 

از هم جدا خوابیدیم . صبح هم براش ضبحانه درست نکردم وقتی از خونه رفت

 

من هم رفتم خونه بابام

 

شب که شد ان امد دم خونه بابام پدرم اوردش تو و باهاش حرف زد

 

بنا به در خواست من چیزی درمورد بچه بهش نگفته بود

 

فقط گفته بود که برای مدتی بهتره از هم دور باشین ان هم بدون

 

 هیچ مقاومتی قبول می کنه و میره

 

من حالا 3 ماهم بود و 6 ماه دیگه باید صبر می کردم

 

از این میترسیدم که ان 1 ماه 2 ماه 3 ماه ممکن دندون سر جیگر بگذاره

 

ولی 6 ماه خیلی زیاد بود خیلی می ترسیدم

 

خلاصه 4 ماه گذشت و خبری از شو هرم نشود

 

مان هم توی 7 ماهگی بچم رو به دنیا اوردم یک هفته که گذشت پدرم زنگ زد به شوهرم

 

و گفت که بیاد دست زنش رو بگیره ببره سر خونه زندگیش

 

به ساعت نکشید که با یه دسته گل و شیرینی امد تا به من رسید گفت:

 

-         بچمون کو ........بچمون رو بیار می خوام ببینمش

 

شکه شده بودم زبونم بند امده بود که حرفش رو ادامه داد

 

-         بله من رازت رو میدونستم نیاز من فکر می کنی چرا تو ان 3

 

 ماهی که توی خونم بودی کنارت نخوابیدم و هر شب زود

 

 می رفتم توی رخت خواب من ویار تورو میدیدم و منتظر بودم که

 

خودت ماجرارو بگی ولی این فیلم رو بازی کردی

 

گفتم شاید این طوری تو راحت تر هستی وگرنه فکر می کنی حاضر

 

 بودم یک ساعت دور از تو زندگی کنم

 

در همین موقع مادرم با بچه امد و بچه رو داد دست شوهرم شوق رو توی چشماش میدیدم

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

تعبیر خواب من جایزه داره دوشنبه بیستم شهریور 1385 3:9
من یه خواب دیدم می خوام تعبیرش کنید

به کسی که  بهترین تعبیر رو برای من بفرسته یه کتاب عرفانی پست می کنم حتی اگه اون سر

 دنیا باشه

خوب شب بود شلوغ بود بارون هم می امد همه چتر داشتند ولی من زیر بارون داشتم حمام می کردم

اما از چیزی که تعجب کردم این بود که همه پای برهنه بودند وقتی به یک سر پناه رسیدم از یه نفر که به نظر خیلی

دانا و اگاه می امد پرسیدم:

شما چرا کفش می پوشید

طرف یه نگاهی به پاهاش انداخت و بعد اروم از من پرسید:

راستی ما چرا کفش نمی پوشیم

پیش خودم گفتم دست روی یه دیونه هاشو گذاشتم نه ..... با تمسخر ازش پرسیدم:

 اصلا" تو می دونی کفش چیه؟

اقا ما این سوال رو کردیم دیگه مگه یارو دست از سر ما بر داشت یک بند از خصوصیات کفش میگفت از جنس و طرح و مدلش

گفت تا...........

چیز هایی از کفش می گفت که من اصلا" نشنیده بودم

دوباره ازش پرسیدم:

 پس چرا شما کفش نمی پوشید

اون هم دوباره یه نگاهی به پاش انداخت و جواب داد

راستی ما چرا کفش نمی پوشیم.......

دیگه خسته شدم و هیچی نگفتم

اون هم بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و به من گفت

فردا جمعه است اگر خواستی بیشتر از کفش بدونی

فردا صبح توی می دون شهر یه مرد روحانی میاد و برا مون از خوبیهای کفش می گه

ان هر هفته میاد و رفت............

من وقتی از خواب بیدار شدم  تعبیر خوابم رو می دونستم ولی باز هم سوال کردم ولی برداشت من رو کسی به من هنوز

نگفته

فقط نگید که شبش پر خوری کردم

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

سیاه و سفید جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 2:0

سیاه و سفید

 

خیلی ساده است ما انسان ها همیشه به نقاط منفی یا مثبت یک نفر نگاه می کنیم و

 

 

 نمی توانیم به هر دو در ان واحد نگاه کنیم به شکل سیاه و سفید

 

 

ما حق انتخاب داریم می توانیم انتخاب کنیم به نقاط منفی فکر کنیم یا مثبت

 

 

که در هر دو صورت ممکن هست که مشکلاتی پیش بیاد

 

 

می پرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

چنان چه این بحث را دوست داشتید بگید تا ادامش هم براتون اپ کنم

 

 

با تشکر از تمام دوستانی که وقت گذاشتن و از وبلاگ من دیدن کردند

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 23:48

 

راز رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

سر گذشت حقیقی یک رابطه کوتاه(به خاطر حفظ حرمت اسامی تغییر یا فته است)

داستان از اوایل زمستان 84 شروع میشه. واسطه من و رها که قبلا" خودش یه رابطه بود من و با ان اشنا کرد

رها 21 سال داشت دانشجوی ترم 4 روانشناسی شاغل به ارایش گری کارو بارش هم سکه بود یعنی وضعش خوب بود و به گفته خودش خودش به همه چیز رسیده بود. از اولش حس میکردم رازی داره که ازارش میده

واسطه هم گفته بود که مشکلی داره تا بلاخره یه اتفاق رازش رو بر ملا کرد

تعطیلات نوروز بود که بر خلاف میل من و به اصرار خودش با ماشین جدیدش که حاصل کاسبی شب عیدش بود به مسافرت شمال رفت توی راه تعدادی پسر براش مزاحمت ایجاد کردند در اثر استرس وارد شده چند روزی بیمارستان بستری شد و من ازش

بی خبر بودم تا بعد از تعطیلات تلفن زد و قرار گذاشتیم.

سر قرار نیومد و من اون قدر دلگیر شدم که تصمیم گرفتم ترکش کنم اما فرداش واسطه زنگ زد و گفت رها بیمارستان الزهرا بستری شده از زیر زبون واسطه کشیدم که توی 12 سالگی قلبش رو پیوند کرده بودند که از بد شانسی قلب پیوندی هم دچار تنگی دریچه میترال بوده و جالب این که  برادر صاحب قلب به خاطر علاقه به برادرش عاشق رها شده بود

خلاصه از بیمارستان مرخص نشد و چند روزی هم توی ccuبستری بود تا این که دایی رها که مقیم پاریس بود پیشنهاد داد که برای معلجه به فرانسه بره و من از ان به بعد ازش بی خبر و براش نگران بودم تا این که ماه پیش واسطه زنگ زد و خبر بدی رو که منتظرش بودم بهم داد

بله رها من را که شاید عاشقش نبودم ولی بهش عادت کرده بودم ترک کرد اما خوشحالم که در روز های اخر

باعث دلگرمیش بودم

حال از شما میخوام که برای شادی روح رها شده ی تازه گذشته طلب شادی کنید

برسنـــــــــــگ مزارم بنویسید          که اشفته دلی خفته در این خلوت خاموش          

انجا بنویسید که او زاده غم بود         که نا گاه ز غمهای جهان گشت فرامــوش       

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

تساوی جمعه بیستم مرداد 1385 20:45

بنام بخشنده مهربان

درد دلی برای هم دردان

درد و کی می کشه من عاشق یا تو بی خیال

کسی که توی لحظه زندگی می کنه باید از ان لحظه لذت ببره من سعی میکنم توی لحظه زندگی کنم

همون طور که سهراب گفته :

زندگی اب تنی در حوضچه اکنون است

این مهم نیست که کی به مقصد برسیم چون بخواهیم یا نخواهیم میرسیم

اری این مهم است که چگونه به مقصد برسیم از لحظات چنان لذت ببریم که اولا" به خود وثانیا" به دیگران بدهکار نباشیم

ما چه قیمتی برای لذت بردن می پردازیم خیلی زیاد یا خیلی کم ولی بهتره عدالت(مساوات) را رعایت کنیم

نمیدونم شما هم اعتقاد دارید کائنات بر پایه ی یک فلسفه تساوی موجودیت دارد تساوی خوبی با بدی شادی با غم عشق با نفرت سیاهی و سفیدی .

زندگی به من اموخته هر جا که دلی را شکستم روزی دل من هم شکسته  شاید نه به ان کیفیت ولی با همان کمیت

پس اگه جایی شنیدید بهشت و جهنم در همین دنیاست بیاد حرف من بیفتید همین حالا نگاهی به گذشته خود بیندازید در می یابید که در اینده چه بر شما خواهد گذشت پس زندگی خیلی هم غیر قابل پیش بینی نیست اعتقاد به این واقعیت به شما کمک می کند تا قیمت لذت بردن از لحظات را درک کنید

حال که متنم را برای ویرایش باز خوانی کردم اعتراف می کنم که ترس مرا فرا گرفته و متظر روز های بدی هستم اما این خود اماده می کند

و خوشحالم که فرصت این را دارم که با گذشته ام تسویه حساب کنم اگر حضرت ازرائیل

حالا حالا ها بی کار نشه

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم               و ین یک دم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم               با هفت هزار سالگان سر به سریـــم

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |

عشق چیست؟‌

یه کلیشه .

90% وبلاگ هایی که توی بلاگفا هست یا با سوال عشق چیست شروع میشه یا توی پست های قبلیش

اشاره ای به ای سوال شده

حالا من یه سوال از شما داشتم

غم چیست؟

 

همون عشق ولی اون کامل تره تا وقتی عاشق نباشی این سرطان نمیاد سراغت چندتا مثال میزنم

اگه عاشق پدرو مادرت نباشی از این که حتی خاری به پاشون بره  غمگین نمیشی

اگه عاشق دختر یا پسری که باهاش در ارتباطی نباشی از خیانت اون غمگین نمیشی

...........

عشق . غم دو نقطه رو به روی هم که همیشه به هم وابسته هستند

وقتی عاشق میشی در درجه اول غم جدایی می خوری بید از جدایی هم مشکلات زیادی باعث غم های بیشتری میشن امــــــــــــــــــــــــــــا...

اینها همش نا امید کننده بود و بوی خود غم رو میداد ولی ... اگه بوی غم نبود بوی عشق بود ولی....

پس این دو بو با هم خوشبو میشن و لذت بخش.