تبليغاتX
از شبنم عشق خاک ادم گل شد -
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 23:48

 

راز رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

سر گذشت حقیقی یک رابطه کوتاه(به خاطر حفظ حرمت اسامی تغییر یا فته است)

داستان از اوایل زمستان 84 شروع میشه. واسطه من و رها که قبلا" خودش یه رابطه بود من و با ان اشنا کرد

رها 21 سال داشت دانشجوی ترم 4 روانشناسی شاغل به ارایش گری کارو بارش هم سکه بود یعنی وضعش خوب بود و به گفته خودش خودش به همه چیز رسیده بود. از اولش حس میکردم رازی داره که ازارش میده

واسطه هم گفته بود که مشکلی داره تا بلاخره یه اتفاق رازش رو بر ملا کرد

تعطیلات نوروز بود که بر خلاف میل من و به اصرار خودش با ماشین جدیدش که حاصل کاسبی شب عیدش بود به مسافرت شمال رفت توی راه تعدادی پسر براش مزاحمت ایجاد کردند در اثر استرس وارد شده چند روزی بیمارستان بستری شد و من ازش

بی خبر بودم تا بعد از تعطیلات تلفن زد و قرار گذاشتیم.

سر قرار نیومد و من اون قدر دلگیر شدم که تصمیم گرفتم ترکش کنم اما فرداش واسطه زنگ زد و گفت رها بیمارستان الزهرا بستری شده از زیر زبون واسطه کشیدم که توی 12 سالگی قلبش رو پیوند کرده بودند که از بد شانسی قلب پیوندی هم دچار تنگی دریچه میترال بوده و جالب این که  برادر صاحب قلب به خاطر علاقه به برادرش عاشق رها شده بود

خلاصه از بیمارستان مرخص نشد و چند روزی هم توی ccuبستری بود تا این که دایی رها که مقیم پاریس بود پیشنهاد داد که برای معلجه به فرانسه بره و من از ان به بعد ازش بی خبر و براش نگران بودم تا این که ماه پیش واسطه زنگ زد و خبر بدی رو که منتظرش بودم بهم داد

بله رها من را که شاید عاشقش نبودم ولی بهش عادت کرده بودم ترک کرد اما خوشحالم که در روز های اخر

باعث دلگرمیش بودم

حال از شما میخوام که برای شادی روح رها شده ی تازه گذشته طلب شادی کنید

برسنـــــــــــگ مزارم بنویسید          که اشفته دلی خفته در این خلوت خاموش          

انجا بنویسید که او زاده غم بود         که نا گاه ز غمهای جهان گشت فرامــوش       

 

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |