تبليغاتX
از شبنم عشق خاک ادم گل شد - راز نیـــــــــــــــــــــــاز
راز نیـــــــــــــــــــــــاز جمعه سی و یکم شهریور 1385 6:46

 

راز نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز

 

 

22 روز از ازدواجمون می گذشت که فهمیدم مادر شدم ولی به شوهرم چیزی نگفتم

 

 چرا که ان ازبچه خوشش نمی امد مخصوصا" اول زندگی مشترکمون می ترسیدم .

 

 میترسیدم اگر بفهمه مجبورم می کنه

 

که بچم رو بندازم یواش یواش شیکم داشت بالا می امد و من هم خودم رو از ان

 

 دور نگه میداشتم و همین باعث شده بود که فا صله بینمون بیفته

 

تازه ویار شدیدی هم داشتم و دائم میگفتم مال شیر فاسد بوده مال غذای منده بوده

 

البته ان که روز ها خونه نبود

 

مادر هم دائم میگفت:

 

دخترم نیاز ان ان هیچ وقت تورو مجبور نمی کنه بچت رو بندازی ولی

 

 من باز هم می ترسیدم

 

خلاصه تصمیم گرفتم یه بهانه ای جور کنم و یه دوایی راه بندازم و از

 

 خونه برای چند ماهی دور باشم

 

شب سر این که من خسته شدم همش روز ها تنهام و شب هم که تو خسته میای

 

خونه و زود میخوابی

 

از هم جدا خوابیدیم . صبح هم براش ضبحانه درست نکردم وقتی از خونه رفت

 

من هم رفتم خونه بابام

 

شب که شد ان امد دم خونه بابام پدرم اوردش تو و باهاش حرف زد

 

بنا به در خواست من چیزی درمورد بچه بهش نگفته بود

 

فقط گفته بود که برای مدتی بهتره از هم دور باشین ان هم بدون

 

 هیچ مقاومتی قبول می کنه و میره

 

من حالا 3 ماهم بود و 6 ماه دیگه باید صبر می کردم

 

از این میترسیدم که ان 1 ماه 2 ماه 3 ماه ممکن دندون سر جیگر بگذاره

 

ولی 6 ماه خیلی زیاد بود خیلی می ترسیدم

 

خلاصه 4 ماه گذشت و خبری از شو هرم نشود

 

مان هم توی 7 ماهگی بچم رو به دنیا اوردم یک هفته که گذشت پدرم زنگ زد به شوهرم

 

و گفت که بیاد دست زنش رو بگیره ببره سر خونه زندگیش

 

به ساعت نکشید که با یه دسته گل و شیرینی امد تا به من رسید گفت:

 

-         بچمون کو ........بچمون رو بیار می خوام ببینمش

 

شکه شده بودم زبونم بند امده بود که حرفش رو ادامه داد

 

-         بله من رازت رو میدونستم نیاز من فکر می کنی چرا تو ان 3

 

 ماهی که توی خونم بودی کنارت نخوابیدم و هر شب زود

 

 می رفتم توی رخت خواب من ویار تورو میدیدم و منتظر بودم که

 

خودت ماجرارو بگی ولی این فیلم رو بازی کردی

 

گفتم شاید این طوری تو راحت تر هستی وگرنه فکر می کنی حاضر

 

 بودم یک ساعت دور از تو زندگی کنم

 

در همین موقع مادرم با بچه امد و بچه رو داد دست شوهرم شوق رو توی چشماش میدیدم

نوشته شده توسط بهروز راهنمایی(be.ra)  | لینک ثابت |