احساس سوختن به تماشا نمی شود به اتش می کشا نمت تا بدانی چه می کشم
تبل و......... را از بچگی دوست داشتم ولی هیچ وقت اجازه نداشتم به دسته یا مسجد ; زنجیر ;صدای سینه زنی
نزدیک بشم
چیزی نمونده بود به عاشورا توی خیابون ها چه خبر ها که نبود
هر وقت که یه دسته از خیا بون بالایی رد می شد می رفتم کنار پنجره و گوش هام رو تیز می کردم
دو روزمونده بود به عاشورا که دو باره سر و صدا رفت بالا رفتم کنار پنجره دیگه صندلی گذاشته بودم کنار پنجره تا امدم بشینم دیدم نادر(شوهرم) داره با همسایه رو به رویمون که ارایشگر هست حرف می زنه
به نظر می امد که دارن برای هم جوک میگن
نه شک کردم نه ..........
رفتم توی فکر بگم؟ نگم؟ با طعنه بگم؟جدی بگم؟ خشن بگم؟ بندازمش تو شوخی؟
اصلا" چه معنی داره ؟
توی این فکر ها بودم که صدای در رشته ی افکارم رو پاره کرد
رفتم به طرف در ورودی که صدای در دوم شکم کرد نکنه رفت دوباره بیرون
-نادر ....... نادر
-بله
-کجایی
-دست شویی
-چی کار می کنی
(چه سوال احمقانه ای کردم ادامه دادم:
-یعنی نهار می خوری
دیگی امد بیرون و گفت:
-نه باید برم
چشمام گرد شد
-حالت خوبه چرا رنگت پریده
-کجا می خوای بری با میترا خانم خوب گرم گرفته بودی
خیلی توند رفتم خیلی خیلی تند رفتم
-با میترا خانم؟
-خودت رو نزن به اون راه از این بالا همه چیز رو دیدم
صدای خندش نفرتم رو چند برا بر کرد
با همون لحن ادامه دادم:
اره ... بزن بر تبل بی عاری که ان هم عالمی دارد-
سرت به جایی خورده-
-نه فقط سرم سوت کشیده
-بابا خانم مینایی میگفت که دوباره همسایه ها یه نامه نوشتن و زیرش رو امظاء کردن برای این که از اینجا پاشه
-خوب پاشه به ما چه
-صبر کن .... می خواست بدونه کی همه رو تحریک می کنه
-خوب این چیزا که داری میگی چیش خنده دار بود که صدای خنده هاتون تا این جا می امد
-نمی ذاری حرفم تموم بشه که من جواب این سوالش رو با اشاره به خونه فروغ بانو دادم بعد هم با هم خندیدیم
سرم رو انداختم زیر و رفتم توی اشپز خونه امدم یه سری به غذا بزنم که صداش رو شنیدم که می گفت پیراهن دیپلومتم کجاست.
دوباره داغ کردم
-مگه می خوای بری مهمونی سر ظهری
-نه می خوام برم عروسی مامانم
-یا شیدم عقد پنهانی خودت
-داره دیگه یواش یواش بهم بر میخوره میفهمی داری چی میگی چرا همش بهانه جویی می کنی بابا مهمون خارجی داریم اصلا" بپوش با هم میریم
در همین حال مبایلش زنگ خورد و به انگلیسی شروع کرد به حرف زدن داشتم دیونه میشدم این همسایمون 4 سال امریکا بوده
اخه چرا من هیچ وقت نخواستم زبان یاد بگیرم که حالا بفهمم چی میگه؟
تلفنش تموم که شذ گفت:
-تو که هنوز وایسادی بجنب دیگه
گفتم:
-من نمیام میمونم خونه
-باشه هر جور راحتی
